چشم ها
بهش فکر کردی تا حالا ؟
اینکه چرا وقتی میخوای خواب ببینی چشمات رو باید ببندی ؟
! اینکه چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمات رو باید ببندی ... ا
ینکه چرا وقتی گریه میکنی ٬ وقتی میخوای یه چیزی رو تصور کنی ...
وقتی فکر کنی ...
وقتی میخوای واقعاً فریاد بکشی ...
وقتی واقعاً درد میکشی .. وقتی میخوای یکی رو ببوسی ...
بهش فکر کردی ؟ همیشه باید چشمات رو ببندی . هیچ فکر کردی چرا ؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:59 توسط محمد |

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:38 توسط محمد |
لطف حق
دلت را خانه ي ما كن,مصفا كردنش با من
بيا در دل افشا كن,مداوا كردنش با من
اگر گم کرده ايي اي دل کليد استجابت را
بيا يک لحظه با ما باش,پيدا کردنش با من
بيفشان قطره ي اشکي که من هستم خريدارش
بياور قطره اي اخلاص دريا کردنش با من
به من گو حاجت خود را اجابت مي کنم آن را
طلب کن حاجت خود را اجابت مي کنم آن را
طلب کن آن چه مي خواهي مهيا کردنش با من
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:37 توسط محمد |
با تو بودن همه چی زیباست

تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم
انتظار اسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم
زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم
مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم
اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم
و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري
اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف




+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:35 توسط محمد |
شمع
سه شمع روشن کردم... يکي براي بودنت....يکي براي ديدنت
...يکي براي بوسيدنت..... بعد همه را خاموش
کردم براي در اغوش کشيدنت
عشق خيس شدن دو دلدار در زير باران نيست.
عشق اينست كه من چترم را روي دلدار بگيرم و او نبيند ..........
و هرگز نداند كه چرا در زير باران خيس نشد
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:30 توسط محمد |

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:23 توسط محمد |

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:21 توسط محمد |
عشق مثل گنجشک می مونه.
اگه محکم بگیریش می میره،اگه شل بگیریش می پره،پس سعی کن یه طوری بگیریش که آروم تو دستات خوابش ببره.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:2 توسط محمد |
توی یک دیوار سنگی
دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها
یکی شون تو یکیشون من
همیشه فاصله بوده
بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته
شب و روزای من و تو
کاشکی این دیوار خراب شه
من و تو با هم می میریم
توی یک دنیای دیگه
دستای همو می گیریم
خسته
از زندگي از اين همه تکرار خسته ام
از هاي و هوي کوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوي خانه تن خسته مي کشم
آوخ ... کزين حصار دل آزار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او که گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود که بي شکيبم و بي يار خسته ام
تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس که بسيار خسته ام
محمد علی بهمنی
زندگی
زندگی بیشترش سوختن است درس آموختن است
یک برادر دارم واسه من دیوارش از همه کوتاهتر است
توی روزای گرفتاری و تنگدستی من
زندگی زندگی انتظاری ست که آدم ز برادر دارد
زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی
زندگی فانوسیست لب دریای خیال آویزان
میتوان آنرا دید و نه بیش روشن است
اما به اندازهء خویش
زندگی تابلوئی ست نیمهء راه
که ز سر منزل مقصود خبر میارد
کار او هشدار است گر مسافر رهش بیدار است
زندگی تجربهء تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پسکوچه و اندازهء یک عمر بیابان دارد
زندگی زندانی ست که در بیشتر از زندانی زندانبان دارد
زندگی نیست به جز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی
زندگی دین بزرگ ست که بر گردن ماست
من و تو
من و تو با هم
ما ي تاريخيم ،نبض فرياديم
سقف والاي مرز آزاديم
ما ستون هاي سخت بنياديم
گندم سبز دشت آباديم
من و تو با هم
از بهارانيم ،ابر و بارانيم
جنگل سبز،سرو دارانيم
در تن گلها نطفه ي عطريم ،نقطه ي عطفيم
با هم
نور خورشيديم ،صبح اميديم
بي هم
شب تاريكيم ،راه باريكيم
كه به پرتگاه سخت نابودي،بس چه نزديكيم
من و تو با هم
مثل يك كوهيم ،سرنشينان كشتي نوحيم
من و تو بي هم
تن بي روحيم
من و تو بي هم
آنقدر هيچيم ،آنقدر خالي نه به دل قيلي نه به سر قالي
زخمي دست باد پائيزيم
از غم و از درد،هر دو لبريزيم
من و تو با هم
بدتر از اينها ،گر زمين افتيم باز برخيزيم
من و تو بي هم
گر چه موجوديم ،گر زمين افتيم هر دو نابوديم
ليك ما با هم هر دو پا برجا ،هر دو در سوديم
بشكن اين جام پوچ پايان را
چشم خود باز كن
دفتر عشق را زين پس آغاز كن
پا اگر بسته
آسمان باز است قصد پرواز است
مسعود فردمنش
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:29 توسط محمد |
دنيا را بد ساخته اند ...
کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...
کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...
و اين رنج است ...
(دکتر علي شريعتي)
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:26 توسط محمد |